در روزگاران قدیم شیادی که موهایش را (مثل سادات قدیم) بافته بود تا مردم گمان کنند او سید است، همراه با کاروان مکه، وارد شهری شد که یعنی من هم حاجی ام. بعد نزد امیر آن شهر رفت و قصیده ای در مدحش خواند و وانمود کرد که وی آن شعر را سروده است.

همه از جمله امیر، فریب کارها  و سخنان او را خوردند و آن مکار ماستش گرفت. اوضاع و احوال بر وفق مراد او بود تا اینکه یکی از نزدیکان شاه که از سفر بازگشته بود، متوجه قضیه شد و گفت: من این مرد را عید قربان امسال در بصره دیدم. پس معلوم شد که حاجی نبوده. شخص دیگری گفت: پدرش هم مسیحی است و در فلان شهر اقامت دارد! بنابر این سید بودنش هم منتفی شد!! بعد چند نفر از ادبای دربار زحمت کشیده دنبال شعری گشتند که آن شیاد ادعا می کرد خودش گفته و بالاخره معلوم شد که آن قصیده را مرحوم انوری ابیوردی گفته! شاه بس که عصبانی شد، چشمهای مبارکش شده بود کاسه خون. پس دستور داد تا چند روز او را در طویله  مبارکه حبس کنند و بعد میرغضبان درگاهش قولنج او را حسابی نرم کنند و نهایتاً از آن شهر بیندازندش بیرون.

شیاد در آخرین لحظه فریاد زد: ای امیرالامرا! ای سلطان جنت مکان خلد آشیان! اجازه دهید نکته ای بگویم. امیر فرمود: برو دروغگوی حقه باز بس است دیگر. شیاد گفت: اجازه دهید حرفم را بزنم. بعد اگر درست نبود،  هر تنبیهی امر بفرمایید در خدمت این میرغضبان قلچماقتان هستم. شاه گفت: خب بنال بینیم.

مرد صدایش را صاف کرد و در حالی که نوازندگان دربار، آهنگ متن می نواختند، این شعر را دکلمه کرد:

غریبی گرت ماست پیش آورد        دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ

گر از بنده لغوی شنیدی، مرنج       جهاندیده بسیار گوید دروغ

شاه با شنیدن این مطلب خنده اش گرفت و گفت: به نظرم اگر در عمرت یک حرف راست زده باشی، همین است. بعد دستور داد تا از بیت المال مسلمین، مایحتاجش را فراهم کنند تا با دلخوشی آن شهر را ترک کند. او هم بساطش را از آن دیار جمع کرد و با کوله باری از تجربه رفت تا بختش را در شهری دیگر بیازماید!!