پهلوان!!

گفته بودم برایتان قبلاً کشته شد اشکبوس کشور چین
حال این داستان سهراب است این هم اسفندیار رویین تن
چوبدستش به پرده می غلطید مرد نقال سخت گرم سخن
مختصر می کنم حکایت را گفت و شرح دلاوری ها داد
تا به پایان رسید قصه او کنده شد پرده، داشت می افتاد!
ناگهان کودکی ز جا برخاست گفت نقال: ها! پسر جان! چیست؟
پسرک گفت: من نفهمیدم عاقبت پهلوان ایران کیست؟!
خنده هایی بلند سردادند کودکان ناگهان همه با هم
مرد نقال خنده ای زد و گفت: بچه جان! من مگر چه می گفتم؟!
خواب بودی مگر؟ نفهمیدی قصه هایی که سالها گفتم؟
دوستانت که خوب می دانند بارها من صدا زدم: رستم
خواب بودم؟ نه، خوب فهمیدم ناگهان طفل زد چنین فریاد
همه را خوب گوش می دادم گفت و آنگاه این چنین سرداد:
یادتان هست ناگهان سهراب پشت او را به خاک تا آورد
با دروغی خلاص شد، فردا یادتان هست بی درنگ چه کرد؟
یا نه، این هم نه، آن نبرد بزرگ داشت رستم به خاک می افتاد
یادتان هست این که یک سیمرغ آمد و چوب گز نشانش داد؟
وصف رستم شنیده ام؛ اما کودکانی که فاش می خندید!
حیله و پهلوان ایرانی؟! آه! او را بزرگ می دانید؟!!
منبع: علی اکبر بهاری فر، مشاهیربهار، نوری، جواد. انتشارات شاملو. مشهد: 1390
این چند بیت رو که آقای نوری از قلم انداختن، جناب آقای بهاری فر برای ما ارسال فرمودن:
مرد نقال رفته بود آرام روی لب خنده هایشان خشکید
باز آن بچه گفت آهسته: گولتان زد دوباره او، دیدید؟
من همان کودکی که شک دارد او به تاریخ ملتش هستم
از تمامی شاهنامه فقط بیرق کاوه مانده در دستم
نقض فرمان سرسپردن را مثل اسفندیار باید بود
مرگ بر پهلوان درباری آی روئین تن قیام، درود
قادر آللاه کرم ایله